|
در گذر بی انتهای زندگی به دنبال عشق می گردم , چیزی که مدتهاست گمش کردم , صدای پیرمردی مرا به خودم آورد که می گفت : به دنبال چه هستی جوان ؟ گفتم به دنبال عشق گم شده ام می دانی کجاست ؟ کنارش آرام گرفتم . لبخندی زد و گفت تو راز عشق را نمی دانی , گفتم مگر عشق هم راز دارد ؟ دوباره لبخندی زد و
گفت : عشق 2 اصل دارد اول صداقت دوم اعتماد . گفتم :توضیح بده .
نه صداقت داری نه اعتماد . اگر صداقت و اعتماد داشته باشی شاید عشقت را پیدا کنی , بهت زده نگاهش کردم , دیدم که بلند شد و شروع کرد به رفتن , گفتم: صبر کن , همراه با لبخند برگشت و منتظر حرفم شد , گفتم :پیرمرد اگر صداقت و اعتماد داشته باشم ولی عشق را پیدا نکنم چی ؟ گفت: اون وقت بدبختی ,
ولی صداقت نداشته باشم چی ؟
چون عشق نداری پس بدبختی
و هم عشق را داشته باشم چی ؟ چون غرور را نداری .
را می شمردم , آرام در خودم می اندیشیدم که معنی حرف آن پیرمرد چه بود ...!!!!
+ نوشته شده در ساعت   توسط مجتبی
|
اگر من نيز
همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم
از این که عاشق توام حس غرور می کنم دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم با تو ستاره میشوم ......... از سایه های ملتهب همیشه می گریختم با رفتن تو هر نفس بغض دوباره میشوم ناجی شام شوکران; با دل عاشقم بمان به حرمت حضور تو چون تو یگانه میشوم خانه به خانه دیدمت همچو فسانه دیدمت با تو ستاره میشوم ........
+ نوشته شده در ساعت   توسط مجتبی
|
ملامتت نمی کنم
وقتی که دارم حرفهای دلم را مرور میکنم تنها چیزی که بهش میرسم دو قطره اشکی است که از چشمانم می ریزه ...
اگه حتی یک انتظار یک عشق دلت رو آتیش بزنه و از انتظار کشیدن بتونی تلخی غم را خوب لمس کنی آن وقت شاید منو بتونی درک کنی .... اما من فقط او را در قلب خودم و در باورهایم و در رویاهای خودم زنده نگاهش داشتم . اگه تمامی ستارگان شب خاموش گردند و در چشمانت توانستی تنهایی شب را در ک کنی و در ته اون دلت از ته دل واسه دردل کردن با یه دوست احساس نیاز کردی فراموش نکن کسی هست که در این شهر همیشه به یاد توست حسرت کشیدن را این همه تلخ تصور نمی کردم ولی یاد گرفتم چون دیگر از این به بعد هر ثانیه ام حسرت خواهد بود ...به وقت دوست داشتن ؛ به وقت انتظار کشیدن و حتی به وقت خندیدن .... همیشه در قلبم تو هستی و خواهی بود
+ نوشته شده در ساعت   توسط مجتبی
|
یادته اولین دیدار
+ نوشته شده در ساعت   توسط مجتبی
|
دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم به مسافری غریب بر خوردم نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییش بر وجود سردم آتش می زند
چقدر سخته توی چشمای کسی نگاه کنی که تمام مهرت رو ازت دزدیده و بجاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده . و تو بجای اینکه لبریز از کینه و نفرت باشی ، حس کنی که هنوز هم دوستش داری . چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده . چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی ... چقدر سخته گل آرزوتو ، توی باغ دیگه ای ببینی و هزار بار توی خودت بشکنی و آروم زیر لب بگی : گل من باغچه ی نو مبارک . . .
+ نوشته شده در ساعت   توسط مجتبی
|
|
|